<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>M A T L A B S A Z</title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com</link>
<description>مجموعه ای از بهترین مطالب ادبی ، فرهنگی و طنز  </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Apr 2012 07:59:36 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>گروه طراحان گرافیک پیکسل</title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/388</link>
<description>گروه طراحان گرافیک پیکسل با هشت سال سابقه کار فعال در استان قزوین و مجری طرح ایده هایی برای بهتر دیده شدن اینک با بانک اطلاعات مشاغل استان قزوین در خدمت همشهریان گرامی می باشد</description>
<pubDate>Fri, 13 Apr 2012 07:59:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/388</guid>
</item>
<item>
<title>چرا پشت سر مسافر آب می ریزند ؟</title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/387</link>
<description>هرمزان در سمت فرمانداري خوزستان انجام وظيفه مي‌كرد. هرمزان كه يكي از فرمانداران جنگ قادسيه بود. بعد از نبردي در شهر شوشتر و زماني كه هرمزان در نتيجه خيانت يك نفر با وضعي نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌اي پناه گرفت و به ابوموسي اشعري، فرمانده تازيها آگاهي داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسليم وي خواهد كرد. ابوموسي اشعري نيز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ويرا به مدينه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خليفه درباره او تصميم بگيرد.</description>
<pubDate>Fri, 06 May 2011 10:47:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/387</guid>
</item>
<item>
<title>بدشانسی ( مسابقه شماره 1 ) </title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/386</link>
<description>این داستان را به دقت بخوانید و آخر هفته منتظر سوالاتی از این داستان باشید . به 5 نفری که زودتر از همه پاسخ ها را ارسال نمایند جایزه تعلق خواهد گرفت . حتماً نظرات خود را در مورد داستان برای ما ارسال نمائید بد شانسی ( نویسنده : محمد حسین خوانساری ) سر صبح تو خواب ناز بودم که از بانک زنگ زدن گفتن که داره چکت برگشت می خوره یا خودت بیا بانک یا حواله کن . وای خدایا من چقدر بد شانسم . مونده بودم چیکار کنم به فکرم رسید برم بانک خیابون بالایی از حسابم بریزم به حساب</description>
<pubDate>Thu, 14 Apr 2011 19:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/386</guid>
</item>
<item>
<title>مشکل یک خانم و .... </title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/385</link>
<description>یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند. یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد .</description>
<pubDate>Wed, 13 Apr 2011 06:57:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/385</guid>
</item>
<item>
<title>کرسی شعر یا ... ؟ </title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/384</link>
<description>گاهی واژه ای را نادرست تلفظ می کنند و همان اشتباه بر سر زبان می افتد. تا پنجاه سال پیش مردم در زمستان برای گرم شدن دور کرسی می نشستند و برای سرگرمی و وقت گذرانی گاهی چرت و پرت هایی به هم می بافتند و می خندیدند و این سخنان را &quot;کُرسی شعر&quot; نامیده شد که ما امروزه آن را بد تلفظ می کنیم.من تلفّظ درست این واژه را هنگامی که کودکی بیش نبودم از پیرمرد با سوادی شنیدم و از آن هنگام این را به یاد دارم . در آن وقت ندانستم منظور او چیست.چون همیشه به گونه ی دیگر شنیده</description>
<pubDate>Tue, 12 Apr 2011 06:53:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/384</guid>
</item>
<item>
<title>مفهوم عدالت </title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/383</link>
<description>میگن در زمانهای قدیم یه روز سه تا پسر بچه میرن پیش ملانصرالدین میگن ما ده تا گردو داریم میشه اینها رو با عدالت بین ما تقسیم کنی؟ ملا میگه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟ بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن. ملا هشت تا گردو میده به اولی دو تا میده به دومی و دو تا پس گردنی محکم هم می زنه به سومی ! بچه ها شاکی میشن میگن این چه عدالتیه ملا؟ ملا میگه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده !</description>
<pubDate>Fri, 25 Feb 2011 07:40:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/383</guid>
</item>
<item>
<title>دخترک زیبا و خواستگار پیر</title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/382</link>
<description>روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک</description>
<pubDate>Fri, 25 Feb 2011 07:39:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/382</guid>
</item>
<item>
<title>قضیه ضرب المثل چه کشکی چه پشمی </title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/380</link>
<description>چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد... از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم. قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.</description>
<pubDate>Tue, 15 Feb 2011 11:13:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/380</guid>
</item>
<item>
<title>یکی از خیانت کنندگان به ایران را بشناسید+عکس</title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/379</link>
<description>ین چهره سیاسی در مدت 															وزیراعظمی‌ش در دوره 															ناصری غیر از امتیاز 															انحصار دخانیات ایران، 															امتیازات متعددی به 															بیگانگان داد از جمله: 															”قرارداد لاتاری“، 															”امتیاز کشتیرانی در 															رود کارون“، ”تأسیس 															بانک شاهی“ و ” 															استخراج معادن“ را به 															انگلیس داد . 															 															میرزا علی‌اصغرخان</description>
<pubDate>Sun, 13 Feb 2011 19:22:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/379</guid>
</item>
<item>
<title>دو عضو مهم !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟/</title>
<link>https://matlabsaz.blogfa.com/post/378</link>
<description>خلقت انسان تقريبا به پايان رسيده بود كه خداوند متوجه شد آدم و حوا وجه تمايز چنداني با هم ندارند. از اندامهايي كه خداوند براي انسان در نظرگرفته بود چيز چنداني به جاي نمانده بود و او نمي توانست تصميم بگيرد كه براي تفكيك آن دو كدام عضو را به كدام يكشان بدهد. پس آنها را فرا خواند و گفت: مخلوقات اشرف مخلوقات من! براي تفكيك شما دو تا از هم و تعيين جنسيتتون دو عضو باقي مونده اوليش عضويه كه مي توني به وسيله اون ايستاده جيش كني و...</description>
<pubDate>Wed, 09 Feb 2011 14:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>matlabsaz</dc:creator>
<guid>matlabsaz.blogfa.com/post/378</guid>
</item>
</channel>
</rss>
