روش شناختن شیطان

روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که انسانی نیابد که بتواند او را به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردد. نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد. رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد. در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که .... توجه او را جلب کند ویا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد. دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با کیفی بر دوش کنا او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:"تو شیطان هستی!" ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!" " از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین ده دقیقه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون: مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی ! از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی ! به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی ! به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی ! از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی ! حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !" شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند. مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری!"

چه چیزی عجیب در این عکس می بینید ؟





متوجه نشدی ؟ پایین رو ببین


.

.

.

.

.

.

.

.

یه دختر ایتالیایی !!!

روزی روزگاری یک زن قصد میکنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می رسونه و واسش آرزوی می کنه که سفر خوبی داشته باشه... زن جواب میده ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟
مرد می خنده و میگه : "یه دختر ایتالیایی"
زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره ... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی گرده ، مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوش گذشت؟
زن : ممنون ، عالی بود!
مرد می پرسه : خب سوغاتی من چی شد؟
زن : کدوم سوغاتی؟
مرد : همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!!
زن جواب میده: آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنم تا ببینم پسر میشه یا دختر؟

نتیجه گیری مهم این داستان :

هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اون ها به طرز وحشتناکی باهوش هستند!!!

مردها هیچ وقت نمی فهمند !!!

یه خانمی با ماشین خودش تو جاده داشت رانندگی میکرد

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو

یه آقایی هم داشت با ماشین خودش تو همون جاده تو  باند مخالف رانندگی میکرد

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو

وقتی این دو به هم رسیدند

خانم شیشه ی ماشینش رو پایین میکشه و

خطاب به آقا فریاد میزنه

 حیووووووووون

آقا هم بلافاصله داد میزنه

 میمووووووون

هر دو به راه خود ادامه دادند

و

آقاهه کلی به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه ای که نشون داده بود

خوش به حالش شده بود

 فقط وقتی سرپیچ بعد رسید

.

.

iranalive.ir | گروه اینترنتی ایران الایو

نتیجه ی اخلاقی:

مردها هیچوقت واقعا نمی فهمند که

زن ها دارن تلاش میکنند چی بهشون بگن!!!!!!!

خطای دید فوق العاده



كافيه به نقطه ي وسط صفحه خيره شيد تا نوار پايين عكس پرشه!
حالا شما يه تصوير رنگي ميبينيد كه با برداشتن تمركزتون از روي نقطه تصوير رو سياه و سفيد ميبينيد!

عاقبت داف بودن در ایران















زن و شوهر و غول چراغ جادو

یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول تو پ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَََق ! شیشه میشکنه .

مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی ؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم . دو تایی راه می افتن طرف خونه . به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه . یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز میکنن و بعد مرد در میزنه ! یک صدایی میگه بیان تو ! اول زن و بعد شوهرش وارد میشن . و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته . شوهر توضیح میده که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم . مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست ، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم. پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم.

اول به شوهر می گه که آرزو کنه . مردکمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 1.5 ملیون دلار حقوق بگیرم. غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه . تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 1.5 ملیون دلار خواهی داشت .

بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم. غول میگه : این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت . و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه : من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم.

زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول میکنه و خوشحال میشه . اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست . هرچی تو بگی. میدونی که فقط توو بغل تو به من خوش میگذره . مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره ، با اینکه قلبا راضی نبوده ، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره.

بالاخره ، زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت تمام س ک س و در حالیکه هر دو خسته بودند ، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگو . زن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم. غول میپرسه درس هم خوندین ؟ زن با افتخار میگه بله . هر دوی ما در رشتمون مدرک مستر ( فوق لیسانس ) داریم . غول میپرسه چند سالتونه ؟ زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم .

غول با تعجب میگه : هر دوتون 35 ساله اید ، مدرک مستر هم دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجودداره ؟ متاسفم براتون!!!!!!!!!!!!!ا

هرچی کثیف تر باشید بهتون کمتر کار میدن

در تورنتو کانادا یه دانشگاه بود . تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی ، بعد از آرایش کردن آیینه رو می بوسیدن تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه . مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود. موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره . فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گه :
کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن . حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته ، یه بار جلوتون پاک می کنه .
مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو توالت ، بعد که دستمال خیس شد ، شروع کرد به پاک کردن آینه .
از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید .
نتیجه اخلاقی 1 :
تو کانادا هم بی شوهری داره بیداد می کنه . ملت افتادن به جون در و دیوار .
نتیجه اخلاقی 2 :
اگه یه وقت کلفتی ، مستخدمی چیزی شدین هر چقدر کثیف تر باشین کمتر بهتون کار میدن

سرعت تایپ

سرعت تایپتون چقدره ؟

این سایت نشونتون میده

خلاقیت می دونی چیه ؟



































































چه چیز عجیبی در این عکسها می بینید ؟



عکس بالا را در کامپیوتر ذخیره کنید و آن را 180 درجه بچرخانید.

پیتر تامپسون استاد دانشگاه یورک، در سال ۱۹۸۰ عکس مارگارت تاچر-نخست وزیر وقت انگلیس- را دستکاری کرد و این پدیده را در آن اعمال کرد. این عکس به قدر مشهور شد که به دستکاری‌های اینچنینی عکس‌ها، اصطلاح پدیده یا اثر تاچر اطلاق شد.

درست کردن این عکس‌ها، کار چندان مشکلی نیست. کافی است که عکس خودتان یا کس دیگر را تغییر جهت بدهید ولی قسمت لب و چشم‌ها را تغییر جهت ندهید.

توضیحات مختلفی برای این پدیده وجود دارد ولی بهترین توجیه به شرح زیر است:

مغز ما به وسیله دو فرایند جداگانه اشیا را از هم تمیز می‌دهد. در فرایند اول، ما به اشیا به عنوان یک کل نگاه می‌کنیم و شیء مورد نظر را که می‌تواند چهره یک نفر باشد با نقشه ذهنی که از اشیا و چهره‌های دیگر داریم مقایسه می‌کنیم.

اما در فرایند دوم، مغز ما برای افتراق اشیایی مختلف از هم به جزئیات تمرکز می‌کند و مثلا روی بینی، لب یا چشم‌ها تمرکز می‌کند.

از آنجا که ما به ندرت، عکس‌های بالا پایین شده از چهره را می‌بینیم، مدل‌ها و نقشه‌هایی از این طور عکس‌ها را نداریم، در نتیجه فرایند اول به درستی عمل نمی‌کند و فرایند دوم تشخیص چهره، از انجا که روی جزئیات تمرکز دارد، چیز غیرطبیعی در عکس تشخیص نمی‌دهد و نمی‌تواند کشف کند که چشم‌ها و لب‌ها برعکس شده‌اند.

حقیقت این است که سیستم بینایی ما با دستگاه‌های اپتیک و رایانه‌ای ثبت و پردازش عکس تفاوت زیادی دارد. گاهی با شگقتی هنگامی که متوجه توهمات و خطاهای بینایی خودمان می‌شویم، تازه پی به این مطلب می‌بریم. اما این خطاها، جدا از جالب بودن به دانشمندان عصب‌شناس در فهم مکانیسم‌های پیچیده مغزمان کمک می‌‌کنند.

قدرت فِراری

چه اتفاقي براي راننده ميافته اگر يک فراري با سرعت بيش از 320 کيلومتر بر ساعت به يک تيرک بخوره؟!

جواب : هيچي!!

مرد فقط چند خراش سطحي (از کمربند) برداشته بود، فقط همين!!

ضرر = 1.3 ميليون دلار

ليست انتظار براي يکي ديگه = 2 سال



راننده داره با مأمور پليس صحبت مي کنه، درست بعد از سانحه!!









به اتاقک راننده نگاه کنيد ... هيچ خرابي محسوسي وجود نداره!



موتور در قسمت عقب خودرو قرار داره بنابراين راننده در سرعتهاي بالا لِه نميشه!





بله! اين است قدرت فراري!

دو برادر و نجار

 دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

 برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

آزمایش جالب یک دانشمند

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است .

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . می‌دانید چرا ؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . باورش به ناتوانی ... .

سخن حکیمانه

من ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكر كنم تا اينكه در مسجد بنشينم و به كفشهايم فكر كنم.

بیچاره فرهاد

بیچاره فرهاد که فکر میکند تنها عاشق شیرین اوست وتنها اوست که جوش شیرین رامیزند اما نمیداندکه نانوایی هم جوش شیرین میزند

هیولای آمریکا در ایران تصادف کرد

بدترین تصادف هامر در ایران

ماشین هامر که به هیولای امریکا معروف است چه جوری باید تصادف کرده باشه که به این شکل در بیاد؟؟











مال محمود (عکس)

مال محمود رو ندیده بودیم که دیدیم...


بیخودی الملک دیلمی، اداره مستعمرات فرنگ


آقا نمازتون واقعاً قبول باشه



نامه يك مادر به پــســرش !!!!

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان....

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن... از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد... هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.
اون انگشت مبارك رو روي كيبورد بـذار . نظرت رو بـده و بـــرو . ثـواب داره !!! 44

نا امیدی

در 30 سالگي کارش را از دست داد
.
در 32 سالگي در يک دادگاه حقوق شکست خورد
.
در 34 سالگي مجددا ور شکست شد
.
در 35 سالگي که رسيد، عشق دوران کودکي اش را از دست داد
.
در 36 سالگي دچار اختلال اعصاب شد
.
در 38 سالگي در انتخابات شکست خورد
.
در 48،46،44 سالگي باز در انتخابات کنگره شکست خورد
.
به 55 سالگي که رسيد هنوز نتوانست سناتور ايالت شود
.
در 58 سالگي مجددا سناتور نشد
.
در 60 سالگي به رياست جمهوري آمریکا برگزيده شد
.
نام او آبراهام لينکلن بود
.
جا نزد
.
هرگز جا نزنيد

بهشت و جهنم

یک جوونی می میره و می برنش تو بهشت
میگه بابام کو
میگن تو جهنم
گریه و زاری که منم میخوام برم جهنم
میگن اینطوری نمیشه . پس تو باید برگردی به آن دنیا و گناه کنی تا ببریمت جهنم
جوونه می ره اون دنیا و به یه پیرزن تجاوز میکنه و میمیره میبرنش جهنم.
میبینه باباش نیست. میگه بابام کو؟ میگن آنقدر اون پیرزن گفت خدا پدر این جوونو بیامرزه
که بابات آمرزیده شد و رفت تو بهشت !

تهران زيباترين شهر دنيا !!!!!! (عكس)

تعجب نكنيد تهران زيبا ترين شهر دنياست . باور ندارين با شهرهای دیگه دنیا مقایسه کنید 

Brazil




Paris



Niagara Falls



Toronto



TEHRAN تهران



ببخشيد مثل اینکه برق این محل رفته . شرمندم نمیشه نشونتون بدم ، ايشالله دفعه بعد که برقا بیاد نشونش میدم

شوخی

برید تو این سایتو به هیچی دست نزنید و فقط لذت ببرید!
بقیه سایتارو قبلش ببندید!



www.fly-a-balloon.be/

راز خوشبختی

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود

دختری با شلوارک در یکی از خیابان های تهران

چند روز پیش داشتم از یکی از شهرکهای اطرف تهران عبور میکردم که با دیدن این صحنه جفت پا پریدم رو ترمز !!!

نه بابا ، این خانم گل منگولی با شلوارک اون هم تو روز روشن وسط خیابون !؟
ای بابا ... بلا به دور !
یه لحظه پیش خودم گفتم شاید خبر نداره اینجا ایرونه و ...


واسه همین رفتم جلو که از نزدیک ارشادش کنم ( Exclamation ) آخه وظیفه دینی و اخروی و ایناست دیگه...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوب، این جیگر از نزدیک این ریختی بود :

به هر حال من که خواستم ارشادش کنم نشد دیگه !

حالا قصد من که ارشاد بود ( Very Happy ) شما چرا تا اینجای تاپیك اومدید پایین و چشماتون هم مثل گیلاس زده بود بیرون ببینید داستان چیه؟!

چیزی که عوض داره گله نداره

جاني ساعت ۲ از محل کارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يک دلاري که در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شرکت شود.
چند رستوران گرانقيمت را رد کرد تا به رستوراني رسيد که روي در آن نوشته شده بود :” ناهار همراه نوشيدني فقط يک دلار”، جاني معطل نکرد و داخل رستوران شد و يک پرس اسپاگتي و يک نوشابه برداشت و سر ميز نشست.
گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نکرد که گفت:” ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم.”
گارسون که رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:” خودشان مي فهمند که من نخوردم!”
اما جاني موقعي فهميد که اين شيوه آن رستوران براي کلاهبرداري است که رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.

جاني معترض شد ” ولي من هيچکدومو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ” ما آورديم مي خواستين بخورين!”
جاني که خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تکان داد و يک سکه ۱۰ سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض کرد گفت:” من مشاوري هستم که بابت يک ساعت مشاوره ۱۵ دلار مي گيرم.”
متصدي گفت :” ولي ما که مشاوره نخواستيم؟!” و جاني پاسخ داد :”من که اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!”
و سپس به آرامي از آنجا خارج شد.

اولین مسابقه بوسه در ایران ( شرکت کنید حتماً )

ميدونين كه وقتي پاي 10 ميليون تومن در ميونه بايد خجالت رو گذاشت كنار

البته منظور ما از بوسيدن 7 دقيقه بوسيدن ممتد و به صورت حرفه ايه كه همتونم ميدونم استادين
جوايز مسابقه:
نفر اول : 10 ميليون تومان پول نقد براي نفر اول از طرف سايت فان شاد.كام

نفر دوم: امكان خريد 4 ميليون تومان مبلمان از نمايندگي هاي مجاز مبلمان خاور ميانه

نفر سوم : امكان خريد 3 ميليون تومان از لوازم خانگي ال جي با نمايندگي گلديران 

نفر چهارم: سفر به كيش با همراه از طرف شركت هواپيمايي هما

نفر پنجم: يك دستگاه سولاردوم هديه از طرف شركت سامسونگ با ضمانت سام سرويس
نكته: كانديدا هاي اجراي مسابقه در چت باكس آمادگي خود را اعلام نمايند.واضح است كه اولويت با كساني است كه زودتر ثبت نام نمايند.


سوژه مورد نظر براي خانم ها:




سوژه مورد نظر براي آقايان:



خودتون رو لوس نكنيد!!! يادتون باشه كه يارانه ها داره قطع ميشه
زندگي هم كلي خرج داره... زودباشيد، تا موقعيت از دست نرفته بجنبيد ديگه
فقط كافيه هفت دقيقه!!! فقط هفت دقيقه!!! تحمل كنيد... تازه ميگن هفت عددجادوئيه

تست خود شناسی ( متحیر شوید )

روی میز صبحانه شما این میوه‌ها گذاشته شده‌اند، که یکی را باید انتخاب کنید:

1. سیب

2. موز

3. توت فرنگی

4. هلو

5. پرتقال



اولین انتخاب شما کدام خواهد بود؟


لطفاً خوب فکر کنید و به میز غذا حمله‌ور نشوید!


این یک امتحان بزرگ است و نتیجه آن شما را متحیر خواهد کرد.


انتخاب شما چیزهای عجیبی در مورد شما خواهد گفت.


باز هم فکر کنید و قبل از انتخاب‌کردن به انتها نروید.


پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتیجه را در انتها ببینید....



.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.



با توجه به انتخاب شما...

سیب:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست دارد اول سیب بخورد.



موز:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست دارد اول موز بخورد.



توت‌فرنگی:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست دارد اول توت‌فرنگی بخورد.



هلو:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست دارد اول هلو بخورد.



پرتقال:

این یعنی شما شخصی هستید که دوست دارد اول پرتقال بخورد.
.
.
.
.
.
.
.

امیدوارم که باانجام این تست شناخت بهتری از خودت به دست آورده باشی